احمد مجد الاسلام كرمانى

410

سفرنامه كلات ( فارسى )

با خان سرهنگ آنجا بوديم بعد قدرى هم گردش كرده تا دو ساعت از شب گذشته بدار الحكومه برگشتيم قدرى هم با سركار خان حاكم صحبت كرديم و تا شام حاضر شد خورديم و خوابيديم و رفقا بدون معطلى خواب رفتند اما من تا صبح مطلقا خوابم نبرد و متصل فكر ميكردم كه اين تلگراف ميرزا حسين چه معنى داشته و آيا كدام آقا چنين مطلبى را به او گفته و او تلگراف كرده ، گاهى خيال ميكردم كه مقصودش از لفظ آقا ، آقاى آميرزا سيد محمد مجتهد است ؛ بعد متذكر ميشدم كه آقاى معظم مطابق تلگراف خودشان در قم بوده‌اند و ممكن نيست به اين زودى به طهران تشريف آورده باشند ، بعلاوه اگر ابلاغى از طرف ايشان ميشد بايستى بتوسط ناظم الاسلام بوده كه از اجزاء ايشان است نه بتوسط ميرزا حسن كه با آن دستگاه چندان ربطى ندارد گاهى خيال ميكردم مرادش از آقا شخص صدر است ، باز ميگفتم صدر اعظم اگر چنين حرفى به او گفته يا آن وعده صريحه ، چرا به خود من تلگراف نكرده‌اند و رفتن بمشهد چه معنى دارد ؛ چرا بطهران نروم و اختصاص تلگراف به شخص من چه مناسبت دارد و اگر بايد آزاد شويم ناچار هر سه نفر باهم مرخص ميشويم . بارى صبح به عادت هر روزه از خواب برخواسته ، بعد از صرف چاى به طرف آبشار خودمان رفتيم ، در موقع رفتن بخان سرهنگ خبر داديم كه ما رفتيم شما هم بيائيد . سرهنگ بتوسط همان قراول پيغام داده بود كه من امروز را نميتوانم بيايم چرا كه از شهر مشهد خبر داده‌اند : مطالب زياد بايد بگيرم لهذا از ماندن سر دستگاه ناچارم . اين پيغام حواس ما را پريشان كرد چرا كه يقين داشتيم اين مطالب راجع بما خواهد بود بواسطه آنكه در كلات كسى با تلگرافخانه طرف نيست ، نهايت